چرادروغ بگویم ،گاهی فکرمی کنم چه چیزهایی رابیشترازتودوست دارم؟خانواده ام؟درسم؟زندگی ام؟....راستی چقدرسخت است مجبورباشی بین دوعشق یکی راانتخاب کنی....این مشکل ترین امتحان زندگی ست که ممکن است ازکسی بگیری! امتحانی که فقط ابراهیم ازپسش برآمد. من تاب ابراهیم شدن دارم....؟!
.
.
.
.
.
بابای ابراهیمی من سلام !
من از این فاصله ها دلگیرم ،کاش اشکهایم این فاصله ها را پرمی کرد تابتوانم به توبگویم همه ی حرف ها را تمام احساس ها را وتمام غصه هایی را که داشتم و توفکر میکردی من هیچ نمی فهمم ومی فهمیدم. از همان لحظه ای که اولین بار به من گفتند تونیمه جانی من همه چیز را خوب فهمیدم همان وقتی که یکباره.......وهیچ کس تو را درک نکرد و همه گفتند چرا با او زندگی می کنید و من از آن روز روزی هزاربار مردم فقط بخاطر اینکه تو را نمی فهمند مردم بی درد این شهر......
من بارها دست روی چشمم می گذارم تا درکت کنم اما نمی شود ! حتی لحظه ای نمی توانم بگذرم از تماشای دنیایی که بین من و تو فاصله انداخته است ! نمی دانی چقدر جای چشمت در زندگی ام خالی ست......همان چشمی که خدا سالهاست در برابر بی حرمتی ها بسته نگهش داشته است .
من توان ندارم بگویم که سالهاست که من و تو همدردیم بدون آنکه با هم همدردی کنیم..............چه زجری میکشد دلهایمان.......
همیشه دوست دارم ببوسم جای ترکش پیشانیت را ،نه دوست دارم آن انگشتی را که حس ندارد ببوسم .مطمئنم عشق مرا به تولمس می کند .
بابای من ! ناگفته ها زیاد است فقط می توانی از چشمانم بخوانی ......ولی حیف که این اشکها ضمیمه ی این پست نمی شود....دعایم کن !
|
نرگسانه[1] دارم غرق می شوم ،تنهاتویی که صدای دست وپازدن من رامی شنوی وچقدرشیرین است ماهی در همان آبی غرق شود که روزی دلیل زندگی اش بود و من دارم در توغرق می شوم! درست همان وقتی که دلیلی برای روزمرگی ام نیست ! |