دانشمند از روزه دار شب زنده دار مجاهد در راه خدا، پاداش بزرگتری دارد . [امام علی علیه السلام]   بازدید امروز: 8  بازدید دیروز: 7   کل بازدیدها: 3515
 
صحرا
 
   1   2      >
+ هبوط ...
نویسنده: فاطمه(جمعه 28/4/1387 ساعت 12:13 عصر)


 


ازبهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت و گرنه.....
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمیتوانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او "اختیار" داد. خدا گفت: حال انتخاب کن زیرا که برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی

خدایا، دارایی ام، واقعا یک سبد گناه است، و نتیجه اش، هبوط...
و می دانم که به خود ظلم بزرگی کرده ام...
و می ترسم خیر و حق و صواب پیروز نشود و من بازنگردم......
می دانم که اختیاری که به من داده ای هنوز هست، عقلی که به کارش نگرفتم، دلی که به دست فراموشی سپردمش و هزاران پیامبری که بی تفاوت از آنها گذشتم....
اگر تا به حال به گزین نبوده ام، التماست می کنم یاری ام کنی به گزین شوم...........



نظرات دیگران ( )

+ چه شبی است امشب خدایا!
نویسنده: فاطمه(جمعه 17/3/1387 ساعت 11:50 صبح)


 


 


این بنده ی تو هیچگاه اینقدر بی تاب نبوده است. این دل و دست و پا هیچگاه اینقدر نلرزیده است. این اشک اینقدر مدام نباریده است. چه کند علی با اینهمه تنهایی!


ای خدا در سوگ پیام آور تو که سخت ترین مصیبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. می گفتم : گلی از آن گلستان در این گلخانه یادگار هست. اما اکنون چه بگویم؟ اینهمه تنهایی را کجا ببرم؟ اینهمه اندوه را با که قسمت کنم؟


فاطمه در این دنیا برای من حقیقت کوثر بود. با وجود او تشنگی، گرسنگی، سختی، جراحت، کسالت و خستگی به راستی معنا نداشت. اکنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم بر دوش خود احساس می کنم.


خسته ام خدا! چقدر خسته ام.


چطور من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم؟! اگر تغسیل فاطمه به اشک چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام می کردم. اگر دفن واجب نبود، خاک را هم بر او حرام می کردم.


پس آب بریز اسماء! کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد، ای اشک بیا! بیا که اینجاست جای گریستن.


فرشتگان که به قدر من فاطمه را نمی شناسند، به اندازه ی من با فاطمه دوست نبودند، مثل من دل در گروی عشق فاطمه نداشتند، ضجه می زنند، مویه می کنند، تو سزاوارتری برای گریستن ای علی! که


فاطمه فاطمه تو بوده است


این همان حکایت جگرسوز تازیانه و بازوست. خلایق باید سجده کنند به این همه حلم، به این همه صبوری. فاطمه! گفتی بدنت را از روی لباس بشویم؟ برای بعد از رفتنت هم باز ملاحظه این دل خسته را کردی؟


نازنین! چشم اگر کبودی را نبیند، دست که التهاب و تورم را لمس می کند.و


عزیز دل! کسی که دل دارد بی یاری چشم و دست هم درد را می فهمد.


ای کسی که پنهانکاری را فقط در درد ها و مصیبت هایت بلد بودی، شوی تو کسی نیست که این راز های سر به مهر تو را بداند و برایشان در نخلستان های تاریک شب، نگریسته باشد.


اینجا جای تازیانه نامردان است در آن زمان که ریسمان در گردن مرد تو آویخته بودند.


ای خدا!


این غسل نیست، شستشو نیست، مرور مصیبت است، دوره کردن درد است. تداعی محنت است.


ای وای از حکایت محسن! حکایت فاطمه و آن در و دیوار! حکایت آن میخهای آهنین با بدن نحیف و خسته و بیمار! حکایت آن آتش با آن تن تبدار! حکایت آن دست پلید با این گونه و رخسار! حکایت آن همه مصیبت با این دل بی قرار!


آرامتر اسماء! دست به سادگی از اینهمه جراحت عبور نمی کند. دل چطور اینهمه مصیبت را مرور کند؟!


چه صبری داشتی تو ای فاطمه! و چه صبری داری تو ای خدای فاطمه!و


اینکه جسم است اینهمه جراحت دارد، اگر قرار به تغسیل دل بود چه می شد! این دل شرحه شرحه، این دل زخم دیده، این دل جراحت کشیده!


بچه ها بیایید. حسن جان! حسین جان! زینبم! عزیزم ام کلثوم بیایید با مادر وداع کنید. سخت است می دانم. خدا در این مصیبت بزرگ به اجر و صبرش یاری یتان کند.


نمی دانم چطور تسلایتان دهم، این مادر آخر مادری نبود که جهان بتواند چون او دوباره بزاید.






نظرات دیگران ( )

+ لیلی پروانه خدا
نویسنده: فاطمه(یکشنبه 15/2/1387 ساعت 2:44 صبح)

 


 


شمع بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.


شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بود.


مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.


و زمین پر شد از شمع و پروانه.


پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.


خدا گفت: شمعی باید دور شمعی که نسوزد شمعی که بماند.


پروانه ای که به شمع نز دیک می سوزد عاشق نیست.


...شب بود خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.


شمع خدا پروانه می خواست. لیلی پروانه اش شد.


بال پروانه های کوچک زود می سوزد زیرا شمع ها زیادی نزدیکند.


بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.


شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزاند.


لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.


 



نظرات دیگران ( )

+ سهم من....
نویسنده: فاطمه(چهارشنبه 28/1/1387 ساعت 1:55 صبح)







 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


هر کسی سهم خودش را طلبید


سهم هرکس که رسید


داغتر از دل ما بود


ولی نوبت من که رسید


سهم من یخ زده بود


سهم من چیست مگر؟


یک پاسخ؛پاسخ یک حسرت


سهم من کوچک بود قد انگشتانم!


عمق آن وسعت داشت!


وسعتی تا ته دلتنگی ها!


شاید از وسعت آن بود


که بی پاسخ ماند!!!



نظرات دیگران ( )

+ بلند ترین دار دنیا
نویسنده: فاطمه(پنجشنبه 15/1/1387 ساعت 5:24 عصر)


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 به پرنده ای می مانم



 که بر بلند ترین دار دنیا آشیانه کرده است



 و به اعدام پرواز خویش خو گرفته است



 تمام زندگی ام



 بر چوبه ی داری می رقصد



 که گاه با وزش باد جلو می رود و



 گاه به عقب باز می گردد



 برای تمامی لحظه های بر باد رفته ام



 آوازی دوباره سازکرده ام



 پای چوبه داری خواهم رقصید


 که شعله ی دردهای من می سوزاندش


 



نظرات دیگران ( )

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[28/4/1387- 12:13 ع] هبوط ...
[17/3/1387- 11:50 ص] چه شبی است امشب خدایا!
[15/2/1387- 2:44 ص] لیلی پروانه خدا
[28/1/1387- 1:55 ص] سهم من....
[15/1/1387- 5:24 ع] بلند ترین دار دنیا
[21/12/1386- 9:20 ع] کاش ..........
[9/12/1386- 5:16 ع] شکسته ی تهی
[2/12/1386- 1:44 ص] خدا و لیلی
[11/8/1386- 1:39 ع] قیصر امین پور....
[آرشیو شده ها]

|  RSS  |
|  Atom  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونیک |
| مدیریت وبلاگ من |


|| پیوندهای روانه ||
1 [41]
1 [43]
[آرشیو(2)]


|| مطالب بایگانی شده ||
خاک خورده های تو صندوقی [25]
سی و هشت مطلب گم شده [11]

|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ایمیل:

 
|| درباره من ||
صحرا
فاطمه[45]
کار ما شاید این است میان گل نیلوفرو قرن پی آواز حقیقت برویم...

|| لوگوی وبلاگ من ||
صحرا
|| لینک دوستان من ||

فطرس
سرزمین دور
بتلیجه
پاتوق جوانان
lovlyworld
ستاره غریب
عشقولک
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
دهشک(ده اشکانیان)
سلطان عشق
چ مثل چرت و پرت
موجی عشق
شادی(زمزمه های دلتنگی)
صاحبدل

و خدایی که در این نزدیکی است
آفاق ما
بیا تو حالشو ببر
روانشناسی آیناز
esperance
رازهای زیست
تنهای تنها
عشق رویایی
مانا جاوید
روزگار
ایران پاتوق
بی ستاره ترین شبهای زندگی...
خاک گل کوزه گران
باران
سفر به ناکجا آباد
شیوای تنها
عشق
عطر گل یاس
جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms
بچه های ()ریاضی!
محفل گرم عاشقان جنگ و شهادت
اس ام اس
نغمه
دخترونه

اشعار عاشقانه من
بهترین سایت موسیقی
Upload
دخترای باحال یزد
کامران نجف زاده
محمود کویر
واران
اهل کهکشانیم
صدای سخن عشق
دوستانه
قلب های عاشق
ساحرخون
زورقی در ساحل
سامانه اینترنتی اسفراین
وحشتناک ترین چیزی که دیدم.......
پژوهشگاه اطلاعات و مدارک علمی ایران
آسمان پرستاره

|| لوگوی دوستان من ||






































و  یا  شاید  هم  ... - به روز رسانی :  12:0 ع 2/3/1387
عنوان آخرین نوشته : عشق یا آن هوس غرق در شهوت ؟؟













|| آهنگ وبلاگ من ||


|| وضعیت من در یاهو ||
یــــاهـو